gegli

عاشق دريا

فردين

× اين وبلاگ خصوصي(و نه عمومي) بوده و با همين عنوان و صرفا براي مخاطبان خاص تعريف شده،و تابع قوانين وبلاگهاي خصوصي است،بخش محتوائي تماما نوشته،ترجمه يا گردآمده توسط فردين مدير اين وبلاگ ميباشد.هرگونه رونوشت واستفاده از محتواي نوشتاري و تصويري براي هيچكس مجاز نيست و هرگونه نقل قول و غيره تحت هرعنوان وانتقال به ديگر وبلاگها يا فضاهاي مجازي،عمدا يا سهوا توسط هر شخص و مقامي بدون اطلاع و اذن مديراين وبلاگ غير قانوني و مجرمانه تلقي شده و عنداللزوم در مراجع صالحه و قانوني قابل پيگرد است،مضافا براينكه نگارنده در قبال هرگونه رونوشت يا باز نشر مطالب بدون رعايت موارد فوق از خود سلب مسئوليت كرده و مرتكب شخصا پاسخگوي عواقب و خسارات معنوي و قانوني متعاقب و مرتبط خواهد بود
×

آدرس وبلاگ من

asheghedaryaa.gegli.com

آدرس صفحه گوهردشت من

gegli.com/fardin1347

×

sib

زندگی نوشت: خسته ام از این زندگی بگذار به جرم گناه از این بهشت هم بیرونمان کنند!! بهار نوشت: یه جورایی دلم تنگ شده آخر این کوچه دلتنگ باران است بهانه نوشت: انگار توی حساب سرانگشتی اشتباه کرده بودم....دنبالم نگردی... خدا نوشت: طعم نبودنت شور است مثل اشکهایی که از دوریت می ریزم.... سیب نوشت: هیچ عاشقی نیست هیچ دستی شوق چیدن ندارد .. آه از میهمانی کرم ها..!! ناز من ، نازي نازنينم برایِ تــــو می نویسم می روم و پشت خواهم کــرد به تمـــامیِ تپشــهایِ این دقایــــق دل خواهم کَنـد بی تـــــو خواهم زیـست گوش خواهــم سپـرد فریــاد خواهم شد مهربان نخواهم بـود ، دل نخواهم سپرد آرامـتر که شدم بــی تــــــو خواهم مــــــرد ...

باور كنيد آدم ته اقيانوس آرام بدون اكسيژن حبس بشه ..اما از طرف كسي كه همه چيزش ميشه بلا تكليف نشه ...خلاصه درياي عشق تنها دريايي است كه نه ساحل داره و نه كناره ...فقط لذت غرق در اونه كه خيلي ها رو به اين ورطه ميكشونه ...دردش شيرين اما جانسوز و كشنده است ..درست مثل سمي ترين مار دنيا كه زهرش رو به درون رگهات جاري ميكنه و با چشمهايي خيره منتظر جان دادنت ميمونه تا زماني كه چشمهات ديگه ياراي باز موندن نداشته و با تار شدن تورو به دنيايي كه ميخواد ميبره ..شكارش ميشي ...شكاري بي اختيار ...شكاري كه از صيد شدنش ناراضي نيست ..از دور شدن صياد دلش دل آزرده ميشه زندگي من اينگونه شده !!!در دنيايي مانده ام كه اول مي گيرد بعد مي سوزاند ...درست حكايت حال و هواي اين روزهاي من كه اول تو را از من گرفت و اين زخم را بر دلم نشاند و بعدشروع كرد بر نمك زدن بر آن گاهي دلم ميگيره و ميخواد تا با تلخي قهوه هاي اسپرسو كم لطفي و بي محبتي جمعي كه تمام حرمت هايي كه براشون قائل شدم كه حتي در روياهاشون هم نمي ديدند رو فراموش كنم ...فراموش كنم كه گاهي خوبي نكردن و محبت نكردن فقط فاصله ات رو با ديگران حفظ مي كنه اما محبت كردن و بي مهري و نامردمي و كج فهمي ديدن از چنين جماعتي ديد تو رو از تموم باورهاي قشنگ و زيبايي هايي كه وجودت رو پر كرده و دوست داري همين ديد رو نسبت به ديگران داشته باشي دور مي كنه ، جالب اينه كسي كه تا ديروز نه براي خودش و نه اطرافيانش قيمت مس هم نداشت فقط بخاطر اينكه تو روش و زندگيش رو اونجوري كه درسته تغيير دادي و علف هاي هرز رو از دورش چيدي و لجن زار خارجش كردي براي خودت ديوار بهمني ميشه، طلا ميشه و به خودت هم فخر فروشي ميكنه ..غافل از اينكه تموم اينها رو فقط و فقط در كنار خودت داره و بس ولي به اشتباه بوي كباب به دماغش ميخوره و غافل ميشه از اينكه شايد دارند خر داغ ميكنند ، در خونواده هاي امروزي بايد از اون نقطه اي ترسيد كه بزرگان اون خانواده عرضه و شخصيت و جايگاه بزرگي كردن رو نداشته باشند ..و از اون ها بدتر معشوقيه كه استقلال فكري و درك مناسب براي مقابله با اين اوضاع رو نداشته باشه و دقيقه نود به همه چي پشت پا بزنه و پاي درس معلم ها يا بزرگان خودخواه و نابلد بشينه و هر چي رشته اي پنبه كنه.....و اگر از روي دلسوزي بخواي بخاطر اشتباهات گذشته اش مراقبش باشي و خطرات رو بهش گوشزد كني همه رو به پاي شك و ترديدت به اون بزاره !!! آخه يكي نيست بگه توئي كه تا ته اين خط و جاده خطا رفتي ديگه كدوم شك ؟؟ كدوم ترديد ..؟؟كدوم ترديد چرا چشمها رو به روي حقيقت مي بندي ؟؟ چرا به باور ديگران گند ميزني ...؟چراااااا؟؟؟...

تعهد داشتن قشنگه ..!!حتي تعلق داشتن ..!! اينكه بدوني مال كسي هستي ..سهم كسي از تموم اين دنياي آدمها ..!! و اون هم مال توئه ..حق توئه .. !! چون بهش ايمان داري ... مهم نيست اين تعهد صرفا توي يك كاغذ پاره امضاء بشه..!! چون اصلش جاي ديگه سند خورده و مي خوره .. يعني تعهدي قلبي توي دلاتون ... درست مثل آدم و حوا

آندم که مرا می‌زده بر خاک سپارید زیر کفنم خمره‌ای از باده گذار ید تا در سفر دوزخ از این باده بنوشم بر خاک من از ساقهٔ انگور بکارید آن لحظه که با دوزخیان کنم ملاقات یک خمره شراب ارغوان برم به سوغات هر قدر که در خاک ننوشیدم از این باده صافی بنشینم و با دوزخیان کنم تلافی جز ساغر پیمانه و ساقی نشناسم بر پایه میخانه و شاديست اساسم گر همچو همایي از عطش عشق بسوزم از آ تش دوزخ نهراسم نهراسم